« داستان و شعر » |
در عمق خلوت خویش
زیر فشارِ لحضه های تهی ز خشنودی،
تمامی بغض پنهانم را،
به تو و همۀ نا باوران دشت سبز حقیقت خواهم بخشید.
تو را در اوج نا باوری ات،
رها خواهم نمود.
اما، شیرینی حقیقت را با تو تقسیم نخواهم کرد
باورهایم را در دشتِ سبز حقیقت چرا خواهم داد،
و زیر پیرترین درخت
لذت نشخوار را تجربه خواهم کرد.
دردِ هجرم به هرکس گفتی،
درد جانکاه دلم را، به هرکس گفتی،
لیک
لیک.....
....... از بی وفائی
بی مهری خود، هیچ نگفتی
از پی عشقت جانا سوختم،
پژمردم،
....... و تو گفتی؛دیدگانت کور
......................................... تا دل برکس نبازی.
همراه قلبی که ارمغانت کردم
قطره اشکی نثارت کردم
تا بدانی بجز هستی و جانم
من غرورم را نثارت کردم
همه خندیدند و من اشک ریختم،
چون،من،
خاکستر سوختۀ دنیایِ تو بودم!
در حجم و سیع تنهایی
از گذشته های دور تو را به یادگار بر دیوار سرد و تیره اطاق به میخ میدیدم
و در این حجم وسیع
انتظاری عبث
از قاب و تصویری بود
چه عبث در گذر این ایام
در پی یافتنت پشت آن شیشه و قاب
روزها در پی روز
با تصویر تو در قاب گذشت
اوج تنهایی من شد عصیان
بشکست آن قاب خیال
و حقیقت آمد در نهانگاه وجود
و نهیب داد مرا
من به اندازۀ حجم تو، بتو نزدیکم
من گشودم پیش از آغاز هر فعل بتو آغوشم.
همین دیروز بود.
نه، شاید در لحظاتی که به فراموشی سپرده شده.
شاید هم فقط یک خیال بود.
هرچه پیش آید بیاید، هر چه خواهد بشود.
من هستم، زندگیم مال من است.
او داد هر آنچه که دارم، خودگفت؛ هر چه هست بهر توست.
باکی نیست غم اگر هست باشد، شادی هم هست.
دل اگر هست، دلداری هم هست.
و خدایی هست که به اندازۀ وسعت خویش مرا دوست دارد.
او ست که بخشیده تو را بمن.
و بمن گفت؛ به همان اندازه که دوست دارم او را،
دوستت داشته باشم.
تا نهایت، که نه من دانم و نه تو، دوستت دارم
به حقیقت، به خیال، هرچه میخواهد باشد، من تو را دوست دارم.
چون تو از بهترینهای خدایی.
بود و هست و خواهد
بو د شروع کنم هر چیز که هست.
شوق دیدار تو درچشمانم جاریست.
و صدای تو ست که مرا میخواند، که بیا آغوشم بهر تو باز است.
هرگز چشمی را ندیدم برای پژمردگی تو خیس شود
هرگز پاهایی که تو را لگدمال کرده اند را متأثر ندیدم.
چون رسالت و پیام تو شادیست، که می بخشی آنرا در وسعت سرخی خویش.
کاش چشمانم میتوانست دستهای زیبایی آفرین تو را در حین کار ببیند.
کاش میتوانستم تمامی زیبایی تو را با چشمان همۀ جهان تقسیم کنم.
....... کاش تا به این اندازه فروتن نبودی.
....... و تمام هستی را از راز خود آگاه میساختی.
خواستم به چیزی تشبیه ات کنم
... به چه......... نتوانستم...............نخواهم توانست........
چون تو .... اول.... وسط ....... و انتهایی.. به سادگی کلام تو الف و یا (ی) ..هستی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|